سال نو ٣٧٤٨ ايرانی و جشن نوروز شما پیشاپیش فرخنده باد!

جشن نوروز جمشيدی، روز اورمزد، روز نخست فروردين ماه، آغاز بهار در روی زمين بر پايه‌ی سنجده‌ترين (دقيق‌ترين) اندازه‌گيری اخترشناسی و گاهشماری در جهان است. جشن نوروز بزرگترين و باشكوه‌ترين جشن كهن در همه‌ی شهرپ‌های (ساتراپ‌های، ايالات) ايران بزرگ است.

جشن نوروز را بسياری از بزرگان گيتی باشكوه‌ترين جشن جهان ناميده‌اند و بزرگترين جشن مردمی ايرانيان است كه از روزگار بسيار دور برای ما به يادگار مانده است. ريشه‌ی ميتختی (اسطوره‌ای) آن را به جمشيد شاه پيشدادی پيوند می‌دهند، همچنانكه اين جشن تا به امروز به نام جشن نوروز جمشيدی آوازه‌مند است. جشن نوروز از نخستين روز بهار همراه با شكوفه درختان و سرسبزی نهاد (طبيعت) همراه با شادی آغاز می‌شود.


جشن نوروز پر از فرزانش كهن ايرانی‌ است و هنوز جای بسيار برای پژوهش دارد و هر چه گفته شود كم است. اگر به گذشته باز گرديم و آيين‌های فراموش شده‌ای همچون بابانوروز (عمو نوروز)، خواجه پيروز (حاجی فيروز)، پنجه يا بهيزك و... را نيز با آن بيفزاييم، خواهيم ديد كه جشن نوروز بسيار گسترده‌تر از آن چيزی است كه امروز است.


يكي ديگر از آيين و پيك نوروزی سفره‌ هفت سين است كه شمار آن از هفت امشاسپندان آيين زرتشت سرچشمه مي‌گیرد.

برخی می‌گويند كه هفت سين در آغاز هفت شين بوده و شراب هم بر سر سفره هفت سين می‌گذاشتند، كه بسيار نادرست است چون شراب واژه‌ای تازی است. برخی هم می‌گويند هفت چين بوده و ريشه‌ی آن را از چيدن هفت باردان (ظرف) چينی بر خوان نوروز می‌دانند كه باز نادرست است چون نوروز و هفت سين بسيار پيش از آمدن چينی به ايران برگزار می‌شد.

دكتر بهرام فره وشی در جهان فروری، ريشه واژه هفت سين را از چيدن "هفت سينی" بر خوان نوروزی مي‌داند كه به آن هفت سينی مي ‌گفتند، كه هفت خوراكی را در سينی می‌گذاشتند! با  گذشت زمان و افتادن "ي" پاياني آن به گونه هفت سين در آمد. به گفته دكتر بهرام فره وشی هنوز هم در برخي از روستاهای ايران اين سفره را، سفره‌ هفت سينی مي‌ گويند.


فردوسی درباره‌ی جشن نوروز چنين می‌گويد:


به جمشيد بر، گوهر افشاندند      مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز و فروردين     بر آسوده از رنج، تن دل، زكين

بزرگان به شادی بياراستند        می و جام و رامشگران خواستند

چنين روز فرخ از آن روزگار     بمانده از آن خسروان يادگار


بياييد همانند هر سال در كنار آرامگاه پدر ايران، كورش بزرگ، گرد هم آييم و با آرامش و شادی جشن كهن نوروز را آنجا برگزار كنيم. كورش ما بيداريم!


بر پايه‌ی پژوهش‌های دكتر بهرام فره وشی و دكتر ناصر انقطاع چه زيبا و به جا است كه سكه و سماور و به ويژه ماهی قرمز را از سفره‌های هفت سين ايرانی بزداييم و ارزش مينوی (معنوی) سفره‌ی هفت سين كهن ايرانی را پاس داريم!


نوروز ٣٧٤٨ فرخنده باد!

نوروز امسال با غزال عزیزم ....


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن

 بردارد.اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب

و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار

جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن

مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن

دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا

 مى‌كردم.یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از

 آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب

 مى‌زدم.حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت واز

این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،او مرا در جاده‌هاى خطرناك و

 صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را

 نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پرازماجراهاى رنگارنگ

 شدم.۰۰هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به

راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.و ما باز رفتیم و رفتیم...

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش.

 بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى

كه سرراهمان قرارمى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه دربخشیدن است كه دریافت مى‌كنم.

 حالا دیگربارمان سبك شده بود.او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد،ازجاهاى مرتفع و پوشیده ازصخره با

 دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در

 عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم
را

 مى‌بستم، نسیم خنكى صورتمرا نوازش مى‌داد. هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم

 كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید:       

                                        «....رکاب بزن»

خوشبختی ما در 3جمله است:

تجربه از دیروز

استفاده از امروز

امید به فردا

اما ما با 3جمله دیگر زندگیمان را تباه میکنیم:

حسرت دیروز

اتلاف امروز

ترس از فردا

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،

با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانی که چطور زندگی کنی .

یک شبی مجنون نمازش را شکست        بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود       فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای          بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای                وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی            دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن         من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم                 در رگ پنهان و پیدایت منم

 سالها با جور لیلا ساختی                 من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم                صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد                  گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت           غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی        دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی         در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود       درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم          صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

زندگي بهشتي است كه تو سازنده‌ي آني، تمرين صبوري است، تكثير ثروتي است كه نامش محبت است، همين ساعات شيريني است كه سريع مي‌گذرند، آري، زندگي با همه ناملايماتش دوست داشتني است، چون هديه‌اي از جانب پروردگار است...